اولین باری که سرت شکست
چه روز بدی بود .... داشتی واسه خودت فوتبال بازی می کردی، که یهو شیرجه زدی و سرت خورد به لوله بخاری.
چقدر گریه کردی و سرتو گرفتی و گفتی: سرم. من تو آشپزخونه بودم دویدم طرفت و تازه دیدم که چقدر خون داره از سرت میره.
از شانس خوبمون خاله زهرا خونمون بود و کمک کرد تا آزانس گرفتیم و بردیمت دکتر.
اول رفتیم بیمارستان پیش خونمون که گفتن اینجا سانتر سوختگیه و باید برین امام. منم دیدم تا امام کلی راهه گفتم بریم پاداد درمانگاه میلاد. دوباره آژانس گرفتیم و رفتیم اما اونجا هم گفتن که چون شکستگیه دکتر ویزیت نمی کنه و باید برین امام یا گلستان.
ساعت نه شب بود که با آژانس رفتیم بیمارستان امام. اونجا نزدیک کار عمواحمد بود و از اونجا دیگه تنها نبودیم. اما بیمارستان امام هم نگاه کرد و گفت باید برین گلستان. خیلی اعصابم بهم ریخته بود. از یه طرف کلی تو ترافیک بودیم از یه طرف هم بابایی حسینیه بود و گوشیشو گذاشته بود رو پرواز.
بالاخره تو گلستان بعد کلی منتظر موندن دکتر گفت باید بخیه بشه. تو اتاق عمل سرپایی بودیم که بابایی رسید. به زور خوابوندیمت رو تخت تا پرستاره با تیغ موهاتو تراشید. بعد که اومد آمپول بی حسی بزنه گفت بنظرم بخیه نمی خواد و خیلی عمیق نیست و تنها پانسمانش کرد. خداروشکر که کار به بخیه نرسید چون می دونستم خیلی اذیت میشی.
خدا رحممون کرد که اتفاق بدتری نیفتاد. عکس های اون روز و واست میذارم بعدا با گوشیم تا بعدها واست یادآوری بشه.
به خدا می سپارمت...


اولین باری که سرت شکست
